شعر دل

اشعارمنصورمصطفائی فر

شعر دل

اشعارمنصورمصطفائی فر

شعر دل

سروده های منصور مصطفائی فر

طبقه بندی موضوعی

بسته بودم دل و عهدی که تو خود هر دو شکستی

واپسین رشته ی عشقت ز دل من بگسستی

قصـدت ار بود غروبی دل من ترک نمــایی

پس چرا همچو طلوعی به دلم نیک نشستی

کیش و آیین و مرامم همه در راه تو دادم

چون ره عقل و دلم را تو ز هر سوی ببستی

شاید این بود خطای دل دیوانه ام آخر

عاشقت گشت وندانست تو درفکرچه هستی

همچو ((منصور)) سرم گر برود بر سر داری

در دلم باقی و جاوید تو از روز الستی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۴ ، ۰۰:۰۳
منصور مصطفائی فر

چون کلام آخرت هرم نگاهت سرد بود

درد عشقت را ز هر سوئی که خواندم درد بود

بعد هجرت گشت موهایم چو دندانم سپید

همچو فصل آشنایی چهره ی من زرد بود

ششدر عشقت به رویم بستی و دانسته ام

بازی عشفت بسی دشوار تر از نرد بود

خوانده بودم از نگاه سرد و بی روح تو من

کاین دلم درکوی عشقت چون سگی ولگرد بود

توبه کرد از عاشقی((منصور)) و دیگر دم نزد

چون که این قصه همیشه آخرش پر درد بود

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ خرداد ۹۴ ، ۰۱:۰۲
منصور مصطفائی فر